ما با حاج آقا مصطفی به سمت کربلا بارها پیادهروی داشتیم. در یکی از منزلگاهها که نزدیک شهر «تویریج» بود، استراحت میکردیم. هر کس به نوبت آشپزی میکرد. آن روز نوبت من بود... دیدم دوستمان آقای سجادی زیر خیمه لَم داده.
صدا زدم: «زیر خیمه لَم دادی و…
بیشتر »